....
امشب
دوباره حس و حال بهمن ٨٤ اومد سراغم...
اغوش خالی و اشکهام و یه دنیا درد و دلتنگی و حسرت!
و بعد ریحانه
فرشته ی یک ماهه ای که بعد از کلی گریه و زیر پتو بودنم...یهو اومد تو بغلم.
چه احساسی داشتم...
بد...خوب...شیرین...تلخ
و اشکهام...
دلتنگ شدم...برای امیررضام...
و زندگی جریان پیدا کرد
من اما...٦سال با همون بغض با همون دلتنگی و حسرت نفس کشیدم و نقاب لبخند از روی صورتم برنداشتم
مبین شکر که تمام این جاخالی های وجودم رو...احساسم رو...مادرانگی هام رو پر کردی
شکر که هستی..
به تمام معنای بودن
هنوز گوشه ی قلبم...برای امیررضام خالیه...تا روز دیدار...
خداااااااااااااااااااا ؛ بچشان به تمام زنان طعم پاک مادری را!!!
کاش هیچکس حال الانم رو درک نکنه . نچشه ...
امشب سریال خداحافظ بچه....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



....
