مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

....

1391/5/2 3:20
نویسنده : مامان هدي
716 بازدید
اشتراک گذاری

امشب

دوباره حس و حال بهمن ٨٤ اومد سراغم...

اغوش خالی و اشکهام و یه دنیا درد و دلتنگی و حسرت!

و بعد ریحانه

فرشته ی یک ماهه ای که بعد از کلی گریه و زیر پتو بودنم...یهو اومد تو بغلم.

چه احساسی داشتم...

بد...خوب...شیرین...تلخ

و اشکهام...

دلتنگ شدم...برای امیررضام...

و زندگی جریان پیدا کرد

من اما...٦سال با همون بغض با همون دلتنگی و حسرت نفس کشیدم و نقاب لبخند از روی صورتم برنداشتم

مبین شکر که تمام این جاخالی های وجودم رو...احساسم رو...مادرانگی هام رو پر کردی

شکر که هستی..

به تمام معنای بودن

هنوز گوشه ی قلبم...برای امیررضام خالیه...تا روز دیدار...

خداااااااااااااااااااا ؛ بچشان به تمام زنان طعم پاک مادری را!!!

کاش هیچکس حال الانم رو درک نکنه . نچشه ...

امشب سریال خداحافظ بچه....

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (16)

مونایی
2 مرداد 91 2:58
هدی ؛

کاش هیچکس حال الان تو رو درک نکنه . نچشه ...

می دونم که خیلی سخته ، خیلی بیشتر از خیلی .
گوشه ی قلبت ... می بینیش و پُر میشه گوشه قلبت .
جلوی در بهشت ، مادر بهشتی .

اره مونا...کاش...ان شاالله
مونا...حالمو خوب کردی با کامنتت نمیدونم چرا...
شاید چون از ته دلت بود...
ممنون
مونایی
2 مرداد 91 3:09
خدا رو شکر هدی خوبم .
خدا رو شکر که خوبی الان .


مرسی...وب رو ببین دوباره
الهه مامان گلسا
2 مرداد 91 3:10
بمیرم برای دلت
وااای که مونا چقدر قشنگ گفت
اون موقع ما رو هم یاد کنی هاااااااااا
جلوی در بهشت


بهشت زیر پای مادران است....من شک ندارم!
نسرین مامان بردیا
2 مرداد 91 3:58
دلم گرفت...
خدا مبین و برات حفظ کنه هدی جون... توو بهشت مارو هم تحویل بگیریا


ممنون ایشالا
باشه میگم این لینک وب مبین بوده...ههههه
عزیزم همه ی مامانها بهشتی ان...همه اشون
مامی یاسین و یسنا
2 مرداد 91 7:35
وای هدی موقع سریال یادت افتادم بدجور یاده دلی که شکست یاد تعریف کردنت انگار همین دیروز بود بدیش اینه که هیچ وقت کهنه نمیشه هزاران مرتبه شکر که شازده مبین تو بغلته

به خودشم یاد بده شکر کردنه خالقشو برا بودنش

این نیز بگذرد....ممنون سنگ صبور همیشگی من
فعلا تو خط یا علی گفتنه...
زهرا مامان شنتیا
2 مرداد 91 11:49
هدی دلم گرفت خیلی زیاد نمیدونستم که یه فرشتتو از دست دادی خداروشکر که مبین هست اونم چه مبینی قند مکرر من با این سریال کلی گریه کردم همش خودم رو میذاشتم جای مادره تو که جای خود داری ولی حالا از مبینت شاخه نباتت لذت ببر


ممنون از این همه مهربونی....
قند مکرر
چقدر خوشم اومد
تو هم ببوس شنتیای شیرین رو
صدف
2 مرداد 91 14:29
متاسفانه منم تجربه کردم ، سال 86 ، درسته دیشب این سریال ، چشمم خیره به تلویزیون بود که مهرداد کانال رو عوض کرد . نگاهش کردم فقط سکوت و قورت دادن بغضم .
خوبه هدی خوبه که جرات داشتی دربارش حرف بزنی ولی من نمیتونم، گاهی فقط سکوت و تورم شدید گلو ناشی از بغضهای قورت داده تورم در حدیه که صدام تغییر میکنه
منم امیدوارم هیچ کس تجربه نکنه هیچ کس



صدف...چرا؟؟ من هیچی نمیدونم...
خیلی سخته...الهی فدای بغضت...
منم فقط اشکام اومد...مثل همیشه بی صدا...
اینجا که نوشتم اروم شدم...
کاش تو هم گریه کنی...حرف بزنی...
خدا اراد رو برات نگه داره
فرناز مامان ایلیا
3 مرداد 91 0:26
قربون دل دریاییت برم من....خدا یا....

چه حکمتی تو کارهات هست که من درک نمیکنم...


من درک کردم....قد خودم...خیلی حکمت هاش شیرینه ولی سخت!!!
سمیرا مامان آنیتا
3 مرداد 91 10:17

ناراحت شدم هدی .. خیلی زیاد ..
از دست این سریالهای مسخره .. اگه بدونی تا حالا چند تا از دوستام رو به گریه انداخته
اینجور موقع ها فقط مبینت رو بغل کن و به هیچی دیگه فکر نکن .. با همه سختی اش


چشمممممممم دوست همیشه خوبم
بانو
3 مرداد 91 10:31
اونجايي كه ميگي تا روز ديدار، مو به تنم سيخ ميشه ... شايد تا اون موقع يه جوون رشيد و خوشگل شده باشه.... كي ميدونه!!! كوچولوي شيرينت، مبين رو عشقه


وایییییییییییییییییییییییییییی بانوی عزیزم
چقدر دلم ریخت با این حرفت...
یعنی میشه....
خاله ندا
3 مرداد 91 13:19
خواهرم هدی عزیزم
اون شب منم خیلی دلم گرفت...به یاد اون روزا..کاش هیچ مادری تجربه نکنه و کاش هیچ خواهری..چون خیلی سخته جای خالی نی نی خواهرتو روی شکمش ببینی وبه روی خودت نیاری!وسخت تره درد رو توی چشمها و حال خواهرت ببینی و نتونی کاری کنی
ولیییییییییییییییییی بی نهایت شکر برای مبین شیرینم که باقدمش همه ی تلخیای اون روزا رو شیرین کرد
خدا نگهدارش


فدای مهربونیت
میدونی چقدر دوستت دارم...
ان شاالله عشق رو با تمام وجود شیشه ای و با احساست تجربه کن تا همیشه کنار همسرت...

سپید مامان علی
3 مرداد 91 14:15
هدی جونم وقتی پستت رو دیدم خیلی دلم گرفت...انشاءالله که خدا مبین رو واست تا دنیا دنیاست نگهداره....امیدوارم هیچ وقت دل شکسته و غمگین نباشی


خدا نکنه هیچ وقت غمگین باشی....
ممنون برای دعات
شادي
3 مرداد 91 16:40
آخ ...
وحشتناااااااكه .
درگت ميكنم . منم حس تو رو تجربه كردم .

الهي كه هيچ مادري تجربه نكنه اين درد رو ...

خدا رو شكر براي اين پسر بهشتي ات .
شكــــــــــر .


شکر...
خدا بهارت رو برات نگه داره
صوفی مامان رادمهر
4 مرداد 91 10:06
جلوی در بهشت یه فلش کوچولو هست که روش نوشته به طرف مهد کودک فرشته... تو راست می ری میبینی امیر رضا داره از دیوار صاف می ره بالا اما زمین نمی خوره که چون دو تا بال کوچولو داره... ریز ریز بال می زنه می یاد پایین... یواش بچه رو بغل کن فقط... زیاد فشارش نده چون خیلی از تن ما نرم و نازک تره.... قربون دل مادرانه ات..
اگه غصه می خوری این سریال رو نبین هدی... خیلی رو مخه سریالش


صوفی
صوفی
صوفی
خیلی دوستت دارم....خیلی!
مامانی زهرا
4 مرداد 91 23:46
هدای من خوب میدونه...
خدای ماچقدرمهربونه...
راضی بودن به رضای او...
آدمو آرووووووم میکنه...
جان مادر
خدا قلبتو به مبین نفس...عشق...وامیدروشن کرد
تازه توازلطف آزمون سخت الهی طلبکاری...
ودربهشت خووووووب جبران میکنه
خداروبه همه داده ها ونداده هاش...شکر


فقط من به فدات مادرم.......دستات رو میبوسم
سوسن(مامان پرنسس باران)
5 مرداد 91 14:34
هدی جونم با خوندن این مطلبت بازم قلبم شکست...

چون میدونی که من کاملا احساستو درک می کنم...

تو با صبوریت هدیه بهشتیت رو تو این دنیا

گرفتی..منم همینطور...ولی من مثل تو صبور

نبودم...امیدوارم امیررضا و کیا اونجا کنار هم

منتظرمون باشن..

دوستت دارم خواهر صبورم...


سوسن بخدا قسم وقتی داشتم این مطلب رو مینوشتم یاد تو افتادم
اخه فقط تویی که کاملا میدونی من چی کشیدم...فقط تو!

زنده باشه پرنسس زندگی ات

چقدر خوب....به امیر رضا میگم مواظب کیا باشه